سرگرمی
در این قسمت سرگرم باشید

1-دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جای دختر ها باشند

2-اگر یه دختر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه از خونه فرار میکنه اما یه پسر اگر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو از خونه فراری میده!

3-یه دختر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه خودکشی میکنه اما یه پسر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو میکشه

4-یه پسر اگر 3 تا مشکل غیر قابل حل داشته یه هفته افسرده میشه بعد با 3 تا مشکل کنار میاد و زندگیش رو میکنه اما تا کنون دختری که 3 تا مشکل داشته باشه دیده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشی میکنند و به سه تا نمیرسه مشکلاتشون!!!

5-دخترا از پسرا موهاشون کوتاهتره!

6-دخترا می خوان سر پسرا کلاس بزارن اما در نهایت سر خودشون کلاه میره ولی پسرا می خوان سر هر موجود زنده ای که میبینن کلاه بزارن و در نهایت موفق میشن

7-اگر به یه دختر بگی دوست دارم فکر میکنه تو چقدر خوبی و عاشقت میشه اما اگر به یه پسر بگی دوست دارم فکر میکنه تو چقدر بی جنبه و جوات هستی دست به هر کاری میزنه تا از شرت خلاص شه!

8-نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و دماغ و دهن و .........هست.

9-دخترا با اینکه بیشتر از پسرا قوانین راهنمایی و رانندگی رو رعایت میکنن اما خیلی بیشتر از پسرا تصادف میکنن و در هر تصادف رد پای یک دختر به چشم می خوره.

10-دخترا فکر می کنن بهترین راه برای بهترین راه برای داشتن یک رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگویی هستش ولی پسرا مطمئن هستند بهترین راه دروغگویی و گرفتن سوتی از طرف مقابله!

11-دختر ها از درس و مدرسه بیزارند ولی پسر ها از درس و مدرسه فراری هستند!

12- پسر ها به هم حسودی نمی کنن اما دخترا به هم حسودی می کنن.

13-اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه شما سعی می کنید با اون دختر آشنا بشید ولی اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم می خورید! که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نیست کنید.

14-دختر ها زیر بار حرف زور میرن اما پسر ها خودشون حرف زور میزنن

۱۵- شرمنده . شماره ۱۵ خیلی ..........هست و اگه بنویسم وب فیلتر میشه !

16-اگر یک دختر در یک جمع سوتی بده تا آخر دیگه هیچ حرفی نمیزنه اما پسر ها در یک چمع فقط سوتی میدن!

17-یک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده میشه اما یک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون یکی دوست دخترش صحبت میکنه.

18-پسر ها میدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین ازش متنفرن ولی دختر ها نمیدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین طرفدارشن!

19-یک دختر اگر با دوست پسرش به هم بزنه دیگه با هیچ پسری دوست نمیشه اما یه پسر اگر با دوست دخترش به هم بزنه با 3-4 تا دختر دیگه دوست میشه!

20-یک دختر اگر توی خیابون پسری ازش بپرسه ساعت چنده میگه:ساعت 7.اما یه پسر اگر یه دختر ازش ساعت بپرسه میگه :ساعت 7 و 2 دقیقه و 24 ثانیه,اینم شماره تلفن من ..... سر ساعت 9 منتظر تماستم!

21-اگر یه دختر به یه پسر نگاه کنه , پسره فکر می کنه که خیلی خوش تیپه ولی اگر یه پسر به یه دختر نگاه کنه دختره فکر میکنه که پسره چقدر بی چشم و رو هستش!

22-دختر ترشیده میشه اما پسر نه!!!!

23- بعد از خوندن این مطلب پسرا اول 2 دقیقه فکر میکنن تا مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقیقه نمی فهمند می زنن زیر خنده و میگن خیلی باهال بود اما دخترا بعد از خوندن این مطلب 2 ساعت حرص می خورن و فکر میکنن به شخصیت دخترای ایرونی توهین شده و در نهایت چون مفهوم این مطلب رو نفهمیدن به نویسنده اش میل میزنن و فحش میدن!!!


?پسران کوهستان | 1387/7/5 |  پیوند  | 1 نظر | ارسال نظر

اس ام اس سرکاری

 

 

يادته اون دفعه اومدی دستمو گرفتی بردی يه جای خلوت!

تندی شلوارت رو کشيدی پايين!!

منم هر چی آب داشتم ريختم لاي پات!

(برگی از خاطرات يک آفتابه!!)

اس ام اس سرکاری

اس ام اس سرکاری

دختره به پسره ميگه: ميخواي جاييكه آمپول زدم رو ببيني؟ پسره ميگه: آره. دختره ميگه: همين تزريقاتي روبرو

اس ام اس سرکاری 

اس ام اس سرکاری

 

اگه گفتي اون چيه كه مردا در ميارن ، زنا مي خورن ؟

.

.

.

.

اي بي ادب

اون يه لقمه نون حلاله

اس ام اس سرکاری

اس ام اس سرکاری

 

زندگی را از تو نام برده اند !

ز : زاویه نگاه تو

ن : نوای کلام تو

د : درگاه ابروی تو

گ : گیسوی پریشان تو

ی : یارو سر کاری

اس ام اس سرکاری 

اس ام اس سرکاری

 

تو در قلب منی

در خون منی

رفتم دکتر گفت انگل داری

اس ام اس سرکاری 

 

این اس ام اس رو تا حالا برای کسی نفرستادم...

.

.

.

.

.

.

پس واسه تو هم نمیفرستم

اس ام اس سرکاری

شب به یاد تو از خواب بیدار می شم ، به در و دیوار می خورم و با هزار دردسر به تو میرسم

.

.

.

.

ای دستشویی ......

اس ام اس سرکاری

||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||| مشترک گرامی دسترسی به این اس ام اس امکان پذیر نیست!!!!

اس ام اس سرکاری

یه روز يه فرشته سراغم اومد و ازم خواست كه از بين گل و گلدون، يكي رو انتخاب كنم، من هم گلدون رو انتخاب كردم تا تو رو توش بزارم، آخه كودي بهتر از تو پيدا نميشه

اس ام اس سرکاری

اس ام اس سرکاری

تو هديه الهي از سوي خداوندي براي سينه پر درد من...
عطر وجودت را براي شفا مي بويم...
اي شلغم!

اس ام اس سرکاری 

اين رو به 4 دليل برات مي فرستم:
1- دوستت دارم
2- خيلي باحالي
3- به يادتم
4- ارزش زنگ زدن رو نداري

اس ام اس سرکاری

می دونی شباهت تو با گل چيه؟
هر دو تون عشقين با اين تفاوت که گل عشق زنبور عسله ولی تو عشق مگس

اس ام اس سرکاری

"" .... "" .... "" .... "" .... "" .... "" .... "" .... ""
به علت پايين بودن سن شما از گفتن اين
جک معذوريم

اس ام اس سرکاری

 

مي دونيد فرق سوزن با كاه چيه؟

.......

.......

......

........

......

هميشه كه جواب اين زير نيست يه بار مغز پوك خودتو به كار بند

اس ام اس سرکاری

برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو...
برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو...
برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو...
برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو... برو...
بسه... حالا برگرد...!!

اس ام اس سرکاری

 

خاك بر سركثافتت

.

.

.

.

 

فيلم امشب سينماهاي تهران و شهرستان ها.

اس ام اس سرکاری

 اس ام اس سرکاری

تو به من بگو زشت منم به تو ميگم خوشگل بذار هر دو مون به

 

 هم دروغ بگيم.

اس ام اس سرکاری

 

 اس ام اس سرکاری

گاو و الاغ و اردک....کبريت و گاز و فندک ........گنجيشک و غاز و لک

 

 لک ........ تولدت مبارک

 اس ام اس سرکاری

 

يادت باشه تعطيلات به زودي تموم ميشه وبعدشم درس و مدرسه امتحانات انتظارت را ميكشند(ستادكوفت كردن تعطيلات تابستاني)

اس ام اس سرکاری

تف .......... تف ........... تف ...........

 

تف ...........  تف .........................

 

 تف ................

 

هيچ كاري باهات نداشتم فقط ميخواستم شيشه گوشيت رو تميز كنم!!!


?پسران کوهستان | 1387/7/5 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر

smilieهمیشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهی به پشت سرت کن...! شاید کسی در پی تو می دود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد میزند...! و تو... هیچ وقت او را ندیده ای

____________________________

دیاری که در آن نیست کسی یار کسی  یا رب ای کاش نیفتد به کسی کار کسی

____________________________

چه زیباست نوشتن وقتی می دانی او می خواند چه زیباست سرودن وقتی می دانی او می شنود و چه زیباست جنون وقتی می دانی او می بیند

____________________________

نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت، تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی

___________________________

این همه خونی که دنیا در دل ما می کند

جای ما هر کس که باشد ترک دنیا می کند

هر زمان گویم که فردا ترک دنیا می کنم

تا که فردا می رسد امروز و فردا می کنم

___________________________

نمی دانم تا کدامین طلوع زنده خواهم ماند و در کدامین غروب خواهم رفت... اما دوست دارم تا اخرین لحظه بودنم تو را سر کار بگذارم

___________________________________

هر وقت پیشم نیستی دلم برات تنگ می شه... هر وقت هم که پیشم هستی دلم برات تنگ می شه...
ای مردشورتو ببرن که بود و نبودت یکیه!
 

___________________________________

اگه دیدی کسی محکم بهت لگد زد ناراحت نشو، چون خیلی توپی!

 __________________________________

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت
بیچاره از این عشق سوختن آموخت
فرق منو پروانه در اینست
پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت

___________________________

به <@> من تو ><( ( ( > ..........................نفهمیدی؟ میگم به چشم من تو ماهی!! 

_________________________________

<@>
<@>
<@>
الهی مثل چراغ راهنمایی باشی:
1- لپّت همیشه قرمز.
2- روی دشمنات زرد.
3- دلت همیشه سبز...

__________________________________

به اندازه ی گریه ی گنجشک دوست دارم! شاید این دوست داشتن کم به نظر بیاد اما یه
چیزیو میدونی؟

گنجشکا زمانی که گریه میکنن میمیرنگریه

___________________________

روش دفع انگل: 3 روز فقط چایی و بیسکویت میخوری،‌ روز 4 فقط چایی میخوری در این موقع کرم میاد بیرون و میپرسه پس بیسکویت کو؟ میگیریش

____________________________________

از طرف سوال میکند اون چیه که شبها از روی دیوار را میره چهار دست وپاهم داره میو میو هم میکنه طرف کمی فکر میکنه و جواب میده گاو

__________________________________

به اندازه ی صداقت پینوکیو ,رفاقت تام وجری.زکاوت پت ومت دوستت دارم.

__________________________________

به لره میگن چرا درس میخونی؟ میگه درس میخونم دکتر بشم، مطب بزنم، پول در بیارم، نیسان بخرم کار کنم

________________________________

ترکه کلاس رقص میزاره، ورشکست میکنه. تحقیق میکنن، میبینن سره کلاس شاباش میداده

________________________________


--------------------------

------------------------------------

نخ داخل شمع از شمع پرسید : چرا وقتی من میسوزم تو هم آب میشی؟ شمع گفت مگه میشه کسی که تو قلبمه بسوزه من اشک نریزم؟


------------------------------
 مپندار که از عشق تو دل برگیرم...  ترک روی تو کنم دلبر دیگر گیرم...  بعد صد سال اگر از سر قبرم گذری...  من کفن پاره کنم عشق تو از سر گیرم...

--------------------------------
من به نغمه پرمهر تو عادت دارم    باز از چشم تو ای دوست شفاعت دارم     گرچه لبخند تک درخت خاطراتم بر لب ساحل نشست     گرچه دورم از نگاهت یاد تو در دلم نشست

--------------------------------

شاید آن روز که سهراب نوشت:(تا شقایق هست زندگی باید کرد)خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینطوری نوشت:(هر گلی هم باشی.چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست)


-------------------------------

آب میوه صداتم، چرخ کرده نگاتم، قربون اون چشاتم، کشته خنده‌هاتم، کلاچ اون پاهاتم، من مرده هواتم، تا عمر دارم باهاتم

--------------------------------
چندین ساله که دوستت دارم و همیشه دوستت داشتم. ولی هر وقت خواستم به لب هات نزدیک بشم منو با نفرت زمین زدی
 امضا: آب دماغ

--------------------------------
آنچه زیباست عزیز نیست آنچه عزیز است زیباست و تو زیباترینی

-------------------------------
در زندگی مشو مدیون احساس کسی       تا نباشد رایگان عمرت گروگان کسی

-----------------------------
تست روانشناسی:اگر رنگ شورت شما
 آبی: آرامش دارید.   قرمز: احساساتی هستید.   زرد: خیلی کثیف و بی تربیتی پاشو برو توالت

-------------------------------

زندگی مثل بازی شطرنج میمونه! اگه بلد نباشی همه می خوان یادت بدن. وقتی هم که یاد گرفتی همه می خوان شکستت بدن...!


---------------------------------
ویکتور هوگو میگه : اگه همه ی اون چیزایی که تو سرمه بگم 10 کتابه اما اون چیزی که تو دلمه بگم دو کلمه هست : "دوستت دارم

---------------------------


?پسران کوهستان | 1387/6/20 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر


?پسران کوهستان | 1387/4/12 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر

بسمه تعالی
اول جک ولطیف
.- ترکه عقب عقب راه می رفته ازش می پرسن پرا این جوری راه میریمیگه:آخه بچه ها می گن از پشت شبیه آلن دلونی!!!!!!!!!
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
به لره میگن چند تا تن ماهی نام ببر میگه:تن شیلانه تن جنوب تن سیکارو -
تن چابهار تن پیر تن پیغمبر تن هر کی دوست داری دست از سر مابردار
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
-به معتادي گفتند با 45 و 46 و 47 و 48 جمله بساز. گفت : چلا پنجه مي کشي؟ چلا شيشه مي شکني؟ چلا هف نمي زني ؟ چ لا هشتي ناراحت؟ اصغرآقا اواخر عمرش ب
-مرد ه زنش گفت : خانم جان بعد از رفتن من به من خيانت نکني که استخوانهام تو گور بلرزه ! زنش هم گفت چشم. مدتي بعد به خواب زنش آمد و گفت : تو اون دنيا به من مي گن اصغر ويبره!
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
-غضنفر رفت مغازه وگفت ببخشيد شما از اون کارت پستال ها داريد که نوشته : عزيزم تو تنها عشق من هستي؟ مغازه دار گفت بله داريم. غضنفر گفت پس 16 تا از اون کارتها رو محبت کنيد!
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- پسري از سربازي براي پدرش اين طور تلگراف زد : " من کاظم پول لازم " پدرش هم در جواب گفت : " من تراب وضع خراب
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ملانصرالدين داشت سخنراني مي کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برايش روشن مي شود. ناگهان در ميان جمعيت ، زن خود را ديد. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافي خاموش.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- يه بار بچه اي از پدر خسيسش ده هزار تومان پول خواست . پدر گفت : چي ؟ نه هزار ؟ هشت هزارو مي خواي چه کار؟ تو هفت هزار هم زيادته چه برسه به شش هزار! بابام به من پنج هزار نداده که حالا من به تو چهار هزار بدم. حالا سه هزارو مي خواي چي کار؟ دوهزار کافيه ؟ بيا اين هزار تومنو بگير.بچه مي شماره مي بينه پانصدتومنه!!!
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------غضنفر ماه رمضان زولوبيا گرفته بود و گذاشت رو طاقچه و بعد مشغول نماز شد. يه دفعه متوجه شد پسرش سراغ زولبیا رفت
موقع قنوت گفت : ربنا آتنا في الدنيا الحسنه ... کسي به زولوبيا دست نزنه
!
مردي بدهي و قرض زياد داشت رفت ماشين مدل بالا خريد! زنش پرسيد : آخه مرد با اين وضعي که ما داريم چه وقت ماشين مدل بالا خريدن بود؟ مرد گفت : ماشينو خريدم تا سريع تر بتونم از دست طلبکارها فرار کنم!!!
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- معلم: وقتي مي گوييم «دانش آموزان كلاس تكليف هاي خود را با ميل انجام مي دهند.» «ميل» در اين جمله چه نوع كلمه اي است؟
دانش آموز:« اجازه! حرف اضافه.»
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نصيحت پدرانه
پدر:« پسر جان! وقتي من به سن تو بودم، اصلاً دروغ نمي گفتم.»
پسر:« پدرجان! ممكن است بفرماييد كه دروغگويي را از چه سني شروع كرديد؟»
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
موش مردگي
يك نفر خودش را به موش مردگي مي زند، گربه مي خوردش.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
در چشم پزشكي
پزشك:« متأسفانه چشم شما دوربين شده.»
بيمار: «آخ جان! پس مي توانم يك حلقه فيلم بيندازم توش و چند تا عكس بگيرم.»
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
در كلاس درس
معلم:« بگو ببينم، برق آسمان با برق منزل شما چه فرقي دارد؟»
دانش آموز:« اجازه! برق آسمان مجاني است، ولي برق خانه ما پولي است.»
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نشاني
اتوبوس سرچهار راه رسيد. پيرمردي از مسافرها، عصايش را روي پشت شاگرد راننده گذاشت و گفت:
« اين جا چهار راه سعدي است؟»
شاگرد راننده گفت:« نخير، اين جا ستون فقرات بنده است.»
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
فراموشي
مردي به مطب پزشك رفت و گفت: «آقاي دكتر! چند وقتي است كه بيماري فراموشي گرفته ام. چه كار كنم؟»
پزشك:« اول بهتر است تا فراموش نكرده اي، ويزيت مرا بدهي.»
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
در كلاس رياضي
معلم:« ناصر! اگر حميد ۵ تا مداد داشته باشد و ۳ تاي آن را به رضا بدهد، چند تا مداد برايش مي ماند؟»
ناصر:« آقا اجازه! ما حميد را نمي شناسيم و كاري هم به كارش نداريم.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تكرار تاريخ
پسري به پدرش گفت:« پدرجان! يادتان هست كه مي گفتيد اولين دفعه كه ماشين پدرتان را سوار شديد، ماشين را درب و داغان برگردانديد خانه؟»
پدر: «بله پسرم!»
پسر: «باز هم يادتان هست كه هميشه مي گوييد تاريخ تكرار مي شود؟»
پدر:« بله پسرم!»
پسر: «خب، امروز بار ديگر تاريخ تكرار شد.»

-
ها، ها، ها ...!

از شخصي مي پرسند «چرا قرص هايت را سر وقت نمي خوري؟»
پاسخ مي دهد: «مي خواهم ميكروب ها را غافلگير كنم.»
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شخصي ميخي را برعكس به ديوار مي زد. دوستش از راه رسيد و گفت: «تو اشتباه مي كني، اين ميخ براي ديوار روبه روست.»
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
يك روز يك گنجشك با يك موتوري تصادف مي كند و بي هوش مي شود. وقتي به هوش مي آيد، مي بيند در قفس است. مي زند توي سرش و مي گويد: «بيچاره شدم، موتوريه مرد!»

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پدر: «پسرم! هر وقت مرا عصباني مي كني، يكي از موهايم سفيد مي شود.»
پسر:« حالا فهميدم كه چرا پدر بزرگ همه موهايش سفيد است.»
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
طرفداري
دو شكارچي با هم صحبت مي كردند. اولي پرسيد:« اگر خرسي به تو حمله كند، چه مي كني؟»
دومي: «با تفنگ شكارش مي كنم.»
اولي: « اگر تفنگ نداشته باشي، چه؟»
دومي:« مي روم بالاي درخت.»
اولي:« اگر آنجا درخت نباشد، چي؟»
دومي: «خب، پشت يك صخره پنهان مي شوم.»
اولي: «اگر صخره نبود، چه؟»
دومي:« توي گودالي دراز مي كشم.»
اولي: «اگر گودال هم نبود؟»
در اين موقع، شكارچي دوم عصباني شد و گفت: «داداش! بگو ببينم، تو طرفدار مني يا خرسه؟!
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------




لطيفه هاي ملا نصرالديني
علت جنگ
شخصي از ملا پرسيد: مي داني جنگ چگونه اتفاق مي افتد؟ ملا بلافاصله كشيده اي محكم در گوش آن مرد مي زند و مي گويد: اينطوري!
راه گم كرده
ملا خود را از دست طلبكاران به مردن مي زند، او را شستشو داده كفن مي كنند و در تابوت نهاده به طرف گورستان مي برند تا دفن كنند اما تشييع كنندگان راه قبرستان را گم مي كنند و هر چه مي گردند موفق نمي شوند به يافتن راه، ملا كه طاقت خنگي آن ها را نداشت از ميان تابوت بلند شد و گفت راه قبرستان از آن طرف است!
كندن بال مگس
ملا در اتاقش نشسته بود كه مگسي مزاحم استراحتش مي شود، مگس را مي گيرد و يك بالش را مي كند. مگس كمي مي پرد دوباره مگس را مي گيرد و بال ديگرش را هم مي كند. او مي گويد: بپر ولي مگس نمي پرد. به خود مي گويد: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بكنيد گوش او كر مي شود!
عقل سالم
زن ملا به عقل خود خيلي مي نازيد و هميشه پيش شوهرش از خود تعريف مي كرد. روزي گفت: مردم راست گفته اند كه داراي عقل سالم و درستي هستم. ملا جواب داد: درست گفته اند چون تو هرگز عقلت را به كار نمي بري به همين دليل سالم مانده است!

دینار
شبي ملانصرالدين خواب ديد كه كسي ۹ دينار به او مي دهد، اما او اصرار مي كند كه ۱۰ دينار بدهد كه عدد تمام باشد. در اين وقت، از خواب بيدار شد و چيزي در دستش نديد. پشيمان شد و چشم هايش را بست و گفت: «باشد، همان ۹ دينار را بده، قبول دارم.»











+ بخوانيد و بخنديد!!!
ها، ها، ها ...!

آموزش
از مردي پرسيدند: «كباب را چطور مي پزند؟»
مرد جواب داد:« از آشپزي سررشته ندارم. آن را درست كنيد، خوردنش را به شما ياد مي دهم.»

واي ...!
مشتري: « اين كت چند است؟»
فروشنده:« ۱۰ هزار تومان.»
مشتري: « واي! اون يكي چي؟»
فروشنده: « دو تا واي!»

آرزوي سلامتي
روزي شخصي به عيادت دوستش رفت و حال او را پرسيد.
او گفت: «تبم قطع شده ولي گردنم خيلي درد مي كند.»
شخص عيادت كننده با خونسردي گفت:« اميدواريم آن هم قطع شود.»

اسفناج
يك روز مادري به فرزندش گفت: «دخترم! اسفناج بخور كه خيلي خاصيت دارد. آخر اسفناج آهن دارد.»
دختر او جواب داد:« مادر جان! تازه آب خورده ام، نكند زنگ بزند!»


نسخه دكتر
بيمار:« آقاي دكتر! انگشتم هنوز به شدت درد مي كند!»
دكتر: «مگر نسخه ديروز را نپيچيدي؟»
بيمار: «چرا، پيچيدم دور انگشتم، ولي اثر نداشت!
بيكاري
شخصي ساعتش كار نمي كرد. رفت گشت، برايش كار پيدا كرد.

در عكاسي
عكاس:«دوست داريد عكستان را چگونه بگيرم؟»
مشتري:«مجاني!»
به شرط چاقو
مردي بادكنك فروشي باز كرد، اما بعد ازمدتي ورشكست شد، چون بادكنك هايش را به شرط چاقو مي فروخت.
درسينما
اولي:«ببخشيد شما روي صندلي من نشسته ايد.»
دومي:«مي تواني حرفت را ثابت كني؟»
اولي:«بله!چون بستني قيفي ام راروي آن جا گذاشته بودم.»
دروغگوها
اولي: «يك روز توپم را شوت كردم، رفت كره ماه، خورد توي سر يك نفر و برگشت.»
دومي: «عجب! پس آن توپي را كه خورد توي سرم تو شوت كرده بودي؟
دزدي
صاحب خانه:« آي كمك، كمك! دزد!»
دزد:« داد نزن بابا! كمك لازم نيست، من با خودم چند نفر آورده ام.»
استراحت
اولي:« از بس استراحت كردم، خسته شدم.»
دومي:« خب يك كم استراحت كن.»
نقاش تنبل
اولي:« چه نقاشي قشنگي! اما معلوم نيست طلوع آفتاب را نشان مي دهد يا غروب آن را.»
دومي:« نگران نباش. من مي دانم غروب آفتاب است. اين نقاش هيچ وقتي زودتر از ۱۲ ظهر از خواب بيدار نمي شود.»
جملات كوچك به سبك انسان هاي بزرگ!!!
* دريا براي صرفه جويي در آب، كمتر موج مي فرستد.
* روزگار غريبي است. يكي در آبپاش گلاب دارد و يكي در گلاب پاش آب هم ندارد!
* فكرهايم تابعيت مغزم را از دست دادند.
* ساز شكسته را در دستگاه سكوت كوك مي كنم.
* سيب به درخت چسبيده، به قانون نيوتن دهن كجي مي كند.
* از دودلي خسته شده بودم، يكي از آنها را يدكي نگه داشتم.
* زنبور تنها پزشكي است كه بدون معاينه به مريض آمپول مي زند.
خارج از متن

دزدي عمر
از كسي پرسيدند:« چند سال
داري؟»
گفت:« هجده، هفده، شايد شانزده، احتمالا پانزده...! »
رندي گفت:« از عمر چرا مي دزدي؟ اين طور كه تو پس پس مي روي، به شكم مادرت باز مي گردي!»
مولوي، « مثنوي »
سكوت
در مجلس معاويه، يكي از بزرگان خاموش بود و هيچ نمي گفت.
معاويه گفت:« چرا سخن نمي گويي؟»
گفت:«چه بگويم؟ اگر راست بگويم، از تو بترسم و اگر دروغ گويم، از خدا بترسم. پس در اين مقام، سكوت بهتر است.»
محمد عوفي،« جوامع الحكايات»!
‏ جملات كوچك به سبك انسانهاي بزرگ
براي اينكه آدم خوش‏بيني شود، بيني‏اش را عمل كرد.
نگاهش آن‏قدر يخ بود كه وقتي نگاهم كرد، از شدت سرما لرزيدم.
در روز باراني چتر الگوي فداكاري است.
ضبط از صداي بلند نوار سردرد گرفت.
عكس توقف زمان است.آسمان به زمين آمد ديد خبري نيست.
آلبالو گران بود، چشمانش انگور مي‏چيد.
وقتي مي‏خواهم حرف پنهاني بزنم، گوش‏هايم را مي‏گيرم.

براي اينكه حرفهاي بزرگي بزنم، دهانم را زير ميكروسكوپ ميگذارم.

لطيفه هاي از آب گذشته!!!

در اتوبوس
اتوبوس طبق معمول خيلي شلوغ بود. مسافري عصباني به آقاي چاقي كه پهلويش ايستاده بود، گفت آقا! ممكن است هل ندهيد!
مرد چاق با اوقات تلخي گفت: هل نمي دهم، دارم نفس مي كشم.

در استخر
فيلي در استخري شنا مي كرد. مورچه اي سر رسيد
و گفت: بيا بيرون كارت دارم.
فيل از استخر بيرون آمد. مورچه نگاهي به فيل انداخت و گفت: برو توي آب. فقط مي خواستم ببينم اشتباهي مايوي من را نپوشيده باشي.
چشم نخوردن
جلال: سعيد، چرا معلم شما اين قدر به تخته سياه مي زند؟
سعيد: خوب معلوم است! براي اين كه ما دانش آموزان چشم نخوريم!
شيوه مطالعه
اولي:« كتابي را كه بهت دادم خواندي؟»
دومي: «بله، آخرش خيلي خوب بود.»
اولي:« اولش چه طور بود؟»
دومي: «هنوز اولش را نخوانده ام
تاريخ سيب زميني
معلم به دانش آموز:« بگو ببينم! سيب زميني از كجا پيدا شد؟»
دانش آموز:« از زماني كه اولين سيب از درخت به زمين افتاد.»

آرزو
سعيد از دوستش، خسرو، مي پرسد: «دلت مي خواست جاي چه كسي بودي؟»
خسرو جواب مي دهد: «جاي تو.»
سعيد با تعجب مي پرسد: «چرا جاي من؟»
خسرو جواب مي دهد: «براي اين كه دوست نازنيني مثل خودم داشته باشم.»

قوه بينايي
اولي:« به نظر تو، هويج باعث تقويت بينايي مي شود؟»
دومي: «حتما، چون تا به حال هيچ خرگوشي را نديده ام كه عينك زده باشد.»
در كلاس رياضي
معلم: «مريم! اگر هم شاگردي ات، سارا، هزار تومان به تو بدهد و
دوباره پانصد تومان ديگر هم بدهد، در مجموع چه قدر پول خواهي داشت؟»
در همين موقع سارا با عصبانيت مي گويد:« اجازه! ببخشيد، از كيسه خليفه مي بخشي

آرزوي بهبود
روزي شخصي به عيادت دوستش رفت و احوالش را پرسيد. دوستش گفت:« تبم قطع شده است، اما گردنم هنوز درد مي كند.»
آن شخص گفت: «ناراحت نباش، اميدوارم آن هم به زودي قطع شود!»
علت
پسر از مادرش پرسيد: «مادر جان! توي اين شيشه روغن موي سر بود؟»
مادر با خونسردي جواب داد: «نه، چسب بود، چسب مايع.»
پسر با وحشت گفت: «حالا فهميدم چرا هر كاري مي كنم، نمي توانم كلاهم را از سرم بردارم!»

راه حل
اولي:« اگر تلويزيونم روشن نشد، چه كار كنم؟»
دومي: «هلش بده، بگذار كانال دو.»

شكار شير
اولي: «يك روز به يك شير حمله كردم و دمش را بريدم.»
دومي:« پس چرا سرش را نبريدي؟»
اولي:« آخر قبل از من، يك نفر ديگر سرش را بريده بود. »
توصيه مادرها
مادر: «پسرم! باز هم كه با اميد دعوا كرده اي! مگر نگفتم هر وقت عصباني شدي، تا ۵۰ بشمار تا عصبانيتت تمام شود و دعوايت نشود؟»
پسر:« بله مادر جان! گفته بوديد، اما مادر اميد به او گفته بود كه فقط تا ۳۰ بشمارد!»
حادثه
يك روز يك نفر از كنار ديوار مي گذرد، يك كاغذ به سرش مي خورد و مي ميرد. مردم مي آيند و كاغذ را باز مي كنند، مي بينند توي آن نوشته: دو تا آجر.

قصه تكراري
روزي روباهي مي رود پيش كلاغي و مي گويد:« به به. عجب دمي، عجب پايي!»
كلاغ با خونسردي مي گويد:
« كجاي كاري بابا! من خودم دوم راهنمايي ام.»

بي سوادي
پسر به پدرش گفت:« پدرجان! چرا بعضي از آدم ها اين طوري حرف مي زنند، مثلاً مي گويند فرش مرش، كتاب متاب، اسباب مسباب؟ »
پدر با خونسردي جواب داد:« پسرم! اين كار آدم هاي بي سواد مي سواده!»

خبر بد
پدر به پسرش گفت: «راستي صبح چه مي خواستي به من بگويي »
پسر با شرمندگي:«نمي خواهم شما را بترسانم ، ولي امروز صبح معلم رياضي مان گفت كه از اين به بد هر كسي مسأله رياضي را غلط حل كند ، تنبيه
مي شود»
غربت
يك نفر مي خواهد برود خارج و با خودش سه كيلو قند مي برد. از او مي پرسند:« اينها را كجا مي بري؟»
مي گويد:« آخر شنيده ام غربت تلخ است
احوال پرسي.»
اولي: «حالت چه طور است؟»
دومي:« خوب است. تازه موكتش كرده ام.»
وارونه
فردي ميخي را سروته روي ديوارگذاشته بود و مي كوبيد. ميخ در ديوار فرو نمي رفت. ديگري كه شاهد اين ماجرا بود، گفت: «چه كار مي كني؟ اين ميخ كه براي اين ديوار نيست. اين ميخ براي ديوار روبه روست.»
لاف زني
روزي يك شخص لاف زن با يك آدم قوي هيكل دعوايش مي شود. قبل از هر حركت لاف زن، مرد قوي هيكل چند تا مشت به او مي زند و پرتش مي كند. آدم لاف زن در حالي كه نفسش بالا نمي آيد، به جمعيتي كه مشغول تماشا هستند مي گويد: «شما مي گوييد چه كارش كنم؟»
مسابقه فوتبال
ناظم:« چرا اين قدر دير به مدرسه آمدي؟»
دانش آموز:« آقا اجازه! من داشتم خواب يك مسابقه فوتبال مي ديدم. چون بازي به وقت اضافه كشيد، ناچار شدم خواب بمانم تا نتيجه آن معلوم شود.»


در كلاس علوم
معلمي در كلاس علوم از دانش آموزي پرسيد:« با ديدن پاي اين حيوان، نام حيوان را بگو.»
دانش آموز هر چه به پايي كه در دست معلم بود نگاه كرد، نتوانست پاسخ دهد. معلم پس از مدتي گفت: «بگو اسمت چيه تا برايت يك صفر بگذارم.»
دانش آموز پايش را از كفش درآورد و گفت: «خب، شما هم از روي پاي من بگوييد اسمم چيه.»
راننده ناشي
شخصي كه تازه ماشين خريده بود به تعميرگاهي رفت و به مكانيك گفت: «آقا، لطفاً ببينيد اين ماشين چه اشكالي دارد كه مدام به درو ديوار مي خورد.»

دست پخت
از يك نفر كه با پا غذا درست مي كرد پرسيدند: «چرا با پا آشپزي مي كني؟»
جواب داد: «آخر دست پختم خوب نيست.»

در تيمارستان
رئيس تيمارستان به يكي از مراقب ها مي گويد: «من در اين جا از همه راضي هستم، فقط ديوانه اي هست كه اصرار دارد من برج ايفل را از او بخرم.»
مراقب مي گويد: «خب، چرا نمي خريد؟»
رئيس تيمارستان مي گويد: «آخر پول ندارم. اگر داشتم، حتما مي خريدم.»
در كلاس رياضيات
معلم به دانش آموز: اگر تو
۲۰۰ تومن پول داشته باشي و برادرت ۵۰ تومن آن را بردارد، چه قدر پول برايت مي ماند؟
دانش آموز:« ۳۰۰ تومن.»
معلم با عصبانيت:« ۳۰۰ تومن؟!»
دانش آموز: «چون آن قدر گريه مي كنم تا پدرم ۱۵۰ تومان ديگر هم به من بدهد!»
خواب
اولي: «من خواب ديدم رفته ام مسافرت.»
دومي: «من هم خواب ديدم كه يك غذاي خوشمزه خورده ام.»
اولي:« تنهايي؟ پس چرا من را دعوت نكردي؟»
دومي: «مي خواستم دعوتت كنم، ولي گفتند رفته اي مسافرت.»
علت طاسي
اولي: «چي باعث شد سر شما طاس شود؟»
دومي: «باد.»
اولي: «چرا باد؟»
دومي:« آخر باد كلاه گيسم را برد!»
در كلاس علوم
معلم:« حامد! توضيح بده كه سيب زميني چگونه به دست مي آيد. »
حامد: «اجازه آقا! با پرداخت مقداري پول!»
نصف پرتقال
معلم رياضي از دانش آموز پرسيد: «اگر مادرت به تو بگويد نصف پرتقال را مي خواهي يا هشت شانزدهم، كدامش را انتخاب مي كني؟»
دانش آموز پاسخ داد: «نصف پرتقال را!»
معلم گفت: «مگر نمي داني نصف پرتقال با هشت شانزدهم پرتقال يكي است؟»
دانش آموز جواب داد: «چرا آقا! مي دانيم، ولي پرتقالي كه شانزده تكه شده باشد، قابل خوردن نيست.»
حکایتهای ادبی


نويسنده اي به سراغ حبيب يغمايي كه مجله يغما را در گذشته
منتشر مي كرد رفت و با ناراحتي گفت:
" آقا الآن دو ماه است كه چند مقاله براي شما فرستاده ام ، ولي
شما هنوز يكي از آنها را چاپ نكر ده ايد."
يغمايي با خونسردي گفت: " چه عجله اي داريد آقا! كمي حوصله
داشته باشي. فردوسي هزار سال صبر كرد تا شاهنامه اش را نوشد
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پس چرا آن بالا نشسته اي
عربي پيش يكي از پادشاهان رسيد. ديد او بالاي تختي نشسته و بقيه
هم پايين روي زمين نشسته اند.
مرد عرب با صداي بلند گفت:
" السلام عليك يا الله ".
پادشاه گفت:
" اي نادان من كه الله نيستم".
مرد عرب گفت:
" بسيار خوب ! پس السلام يا جبرييل!".
خليفه گفت:
" جبرييل هم نيستم".
مرد عرب گفت: " الله كه نيستي. جبرييل هم كه نيستي. پس چرا آن
بالا نشسته اي؟ بيا مثل من پايين روي زمین بشین

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اگر مي خواستم
ناصر الدين شاه به ملاقات حكيم سبزواري رفت و گفت:
" از ما چيزي بخواه ".
حكيم فرمود:
" اگر مي خواستم ، براي تو سلطنت نمي ماند".
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
گرگ دورو

گرگي و شتري در يك خانه با هم زندگي مي كردند. يك روز گرگ،
وقتيكه شتر در خانه نبود ، يكي از بچه هاي شتر را خورد. وقتي شتر
به خانه برگشت گرگ جلو آمد و در حاليكه قيافه اي ناراحت به خود
گرفته بود گفت:
" اي برادر كجايي كه يكي از بچه هايمان نيست!".
شتر با نگراني گفت:
" بچه من يا بچه تو".
گرگ گفت:
"باز هم من و تو كردي ؟! يكي از آن پا پهن ها !".
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
كاش لباس شور بودم

عبدالملك مروان ، روزي از پنجره كاخ مخصوصش جمعي از لباس شويانرا ديد كه از كار فارغ شده و در كنار نهر دراز كشيده اند.عبدالملك به آسايش آنان حسرت برد و گفت:اي كاش كه لباس شوي بودم نه خليفه ."
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سگ چاق
گرگ گرسنه اي به سگ چاقي گفت:
" چطور شده اين قدر چاق شدي؟ ".
سگ : " بر در خانه اي هستم كه صاحبش از استخوان
و گوشت سيرم مي كند. اگر تو هم مي خواهي بيا ".گرگ قبول كرد و راه افتاد
بين راه ديد گردن سگ ، زخمي شده است.علت را پرسيد.سگ گفت: " اين زخم ، جاي قلاده اي است كه به گردن منانداخته اند".
گرگ چون اين را شنيد از سگ جدا شد و گفت:نه گوشت را ميخواهم و نه استخوان را و نه:قلاده را".
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
برداشت
مومني پيش آخوند محله آمد و گفت:ديشب كه قدر بود همان طور كه بالاي منبر فرموده بوديد،بيدار ماندم و نصف شب كه شد ، نماز شب خواندم و هزار باربا اعتقاد كامل و از سر صدق دست به آسمان برداشتم و گفتم: انا انزانا في ليلة القدر .آيا حالا ، آن جور كه فرمايد خداوند وعده داده،غرفه اي از بهشت نصيبم مي شود ؟ ".واعظ گفت: هرگز! چون آيه را غلط خواند ه اي ، بايد گفته باشي انا انز لناهو ،چون درست نخواند ه ا ي ، غرفه اي در بهشت نصيب تو نمي شود ".با شما نبودمشخصي دمرو خوابيده از جوي آب مي خورد. كسي باو رسيد و گفت:
" اينطوري آب نخور. عقلت كم ميشه ".اون شخص او را براندازي كرد و گفت:عقل ديگه چيه؟ ".مرد جواب داد : " هيچي بابا
كلاه

كچلي از حمام بيرون آمد و ديد كه كلاهش را دزديده اند . داد و فريادي راه انداخت و كلاهش را از حمامي خواست. حمامي گفت:
" من كلاه تو را نديده ام و تو چنين چيزي به من نسپر ده اي . شايد اصلا" كلاهي بر سر نداشته اي . "
كجل گفت:
" انصاف بده اي مسلمان ! اين سر من از آن سر هاست كه بشود بدون كلاه بيرونش
آورد ؟ ! "ا ، با شما نبودم، ببخشید
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
در خانه ي جحي را كندند و دزديدند . او هم رفت و در مسجدي را از جا كند و به خانه برد. گفتند :
" چرا چنيني كردي و در خانه ي خدا را كندي ؟ "
گفت:
" خدا خوب مي داند كه در خانه ي مرا چه كسي دزديده است . هر وفت دزد را به من بسپارد ، من هم در خانه اش را پس مي دهم ! "
( جحي : شخصيت ظنز آميز مع
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
چشم و دندان
كسي از درد چشم مي ناليد . همسايه اي به در خانه اش آمد و گفت :
" تو را چه مي شود ؟ دردت را بگو تا شايد آن را علاجي كنيم . "
مرد بيمار گفت :
" چشمم چنان درد مي كند كه به مرگ خود راضي شده ام . "
همسايه قدري با خود انديشيد. آنگاه گفت:
" پارسال دندانم درد مي كرد ، آن را از بيخ كندم و راحت شدم !
----------------------------------------------------------------------------------------------------
كسي آواز مي خواند و مي دويد . گفتند:
" چرا چنيني مي كني ؟ "
گفت :
" شنوندگان مي گويند كه آواز من از دور خوش است. مي دوم تا آواز از دور بشنوم ! ؟



























?پسران کوهستان | 1387/4/12 |  پیوند  | 0 نظر | ارسال نظر